اينجا حزب مشروطه ايران است يا جمهوری اسلامی؟

برخورد شديد فيزيکي، توهين و تهمت زدن و سرانجام ارعاب و تهديد به سکوت نسبت به آنچه که انجام دادند از بيلان کاری آقای فواد پاشايی دبيرکل و آقای نادر زاهدی معاون حزب مشروطه ايران پس از نهمين کنفرانس اروپايی حزب در پاريس و نقش شورای نگهبانی شخص آقای داريوش همايون در پشتيبانی از آنها است

محمدرضا صفايی عضو پيشين شورای مرکزی حزب مشروطه ايران


سه شنبه ٢٣ دی ١٣٨٢ ١٣ ژانويه ٢٠٠٣
اين مقاله توسط آقای محمدرضا صفايی عضو پيشيین شورای مرکزی حزب مشروطه ايران در اختيار اخبار روز قرار گرفته است. ايشان متعهد شده است که مسئوليت کامل گفته های خويش را می پذيرد. از اين رو اخبار روز مسئوليتی را در زمينه مسايل مطروحه در اين مقاله متوجه خود نمی داند.

حزب مشروطه ايران (سازمان مشروطه خواهان پيشين که در کنگره دوم با رای اکثريت اعضای به حزب مشروطه ايران تغيير نام يافت) از ابتدای تشکيل خود تاکنون مانند ديگر سازمانها و احزاب سياسی دستخوش دگرگونی ها و برخوردهای درون حزبی بوده است ولی تاکنون با درنظر گرفتن اولويتهای مبارزاتی به ياری هموندان ايران دوستی که از جان و مال خود مايه گذاشته اند توانست به عنوان يکی از گروههای بزرگ مخالف رژيم جمهوری اسلامی نقش تاثير گذاری در جهت افشاگری جنايات و نيز تلاش برای سرنگونی رژيم ملايان داشته باشد. اما از ٢_٣ سال گذشته به ويژه پس از کنگره چهارم، حزب توسط افرادی پرمدعا در راهی گام برميدارد که حزب را از اهداف خود جدا و به بيراهی که خود ميخواهند می برند. ديده ها، شنيده ها، عملکردها و در کل تجربه نشان داده است که اين افراد خود را صاحب حزب می شناسند و با زيرکی خاصی که توجه کمتر کسي، چه در درون و بيرون حزب را جلب ميکند هر آنچه که خود ميخواهند می گويند و هر آنچه که خود می خواهند انجام ميدهند. درست بر همين مبناست که هرحرکت کوچک مخالف خود را بر نمی تابند و چنان برخورد تندی با مخالفين خود در درون حزب دارند که آنها را مجبور به سکوت يا کناره گيری ميکنند. اتفاق پايانی کنفرانس حزب مشروطه ايران آخرين نمونه اينگونه برخورد اين آقايان می باشد.

چند روز پس از پايان نهمين کنفرانس اروپايی حزب مشروطه ايران در روز شنبه ٢۶ و يکشنبه ٢۷ ماه سپتامبر ٢٠٠٣ که در پاريس برگزار شد در برخی از رسانه های ديداری فارسی زبان خبرهايی در باره درگيری و ضرب يکی از قديمی ترين عضو اين حزب شنيده شد که بحث و جنجالی در درون و بيرون حزب را سبب شد.


در اين مدت تلاش بر آن داشتم تا بتوانم با همياری ديگر ايرانيان دلسوز و هموند حزب مشروطه ايران به گونه ای راه حلی برای آنچه که اتفاق افتاد و مهمتر چاره ای برای جلوگيری از ادامه چنين وضعی بيابم، اما متاسفانه همه تلاش ها نتيجه عکس داد و آقايان همان کردند که انتظار ميرفت. به نظر نگارنده اگر روند کنونی در حزب مشروطه ايران ادامه يابد ، سرانجام حزب به ناکجا آباد خواهد بود.

شايد به نظر برخی از دوستان و هموندان در حزب مشروطه ايران شرح چنين موضوع هايی يا بيان مطالبی که گفتنش نيازی نيست جز ضربه به حزب و شاد ساختن مخالفان حزبی و رژيم جمهوری اسلامی نتيجه ای بدست نمی دهد، دوست و هموندی ميگفت اگر در حزب ٢ يا ٣ نفر چنين رفتاری را دارند چرا ديگر هموندان و در کل حزب بايد زير پرسش برود، نه تنها نظر اين دوست بلکه نظر برخی ديگر نيز همانند ايشان بود که بخاطر حفظ آبرو و مصالح حزب بايد کوتاه آمد و يا به گفته ديگر سکوت اختيار کرد. اما هر چه انديشيدم بيشتر به اين نتيجه رسيدم که سکوت در برابر اين افراد آنها گستاخ تر و بی پروا تر خواهد ساخت و اين باور را حتا شايد در خودشان بوجود بياورد که حق با آنهاست و بار ديگر با بی شرمی بيشتر اقدام به کاری کنند که تجربه اش کردنده اند.

 

شايد بيان ناگفته ها و ناشنيده ها در يک مقطع کوتاه زمانی به حزب ضربه بزند ولی حاصل مثبت کوتاه مدت و داراز مدت دارد. در کوتاه مدت اين افراد در هر مقام حزبی که باشند حتا با يدک کشيدن لقب دبيرکل، معاون و يا رايزن شورای مرکزی (نقش شورای نگهبانی) حزب برای همه هموندان حزب شناخته ميشوند و در آينده اعضا روی گفتار و عملکردشان بيشتر حساسيت نشان می دهند و دست آنها را از هر مقام حساس حزبی کوتاه خواهند کرد، در دراز مدت افراد حزب به ارزش وجودی و کاری خود را بيش از پيش پی خواهند برد و برايش اهميت قايل خواهند شد و نيز شهامت ابراز بيان می يابند و بدين روش با به حاشيه راندن اينگونه افراد کار حزبی را بدست خودشان خواهند گرفت.

پيش از اينکه بخواهم به اصل موضوع بپردازم نياز ميدانم که خود را بيشتر برای خواننده گرامی با هر فکر و انديشه و با هر تعلق گروهی معرفی کنم تا با شناخت بيشتری نسبت به نگارنده و دليل نوشتن اين مطالب پيدا کنند.


من به سال ١٣٣۵ در شهرستان شاهی از استان مازندران چشم به جهان گشوده، دوران دبستان را به دليل شغل پدری در رامسر، تهران و سپس در زادگاهم تمام کردم و پس از پايان دوران دبيرستان وارد ارتش شدم. از افسرانی بودم که مدتها فرماندهی گروهانهای گوناگون را در جبهه جنگ ايران و عراق به عهده داشتم و بارها نيز توسط دادگاه انقلاب بدليل مخالفت با زورگويی های دايره عقيدتی و سياسی و دفاع از حق و حقوق سربازان و همچنين دفاع از آزادی محاکمه، بازداشت و زندانی گرديدم. از آنجاييکه تحمل نادادگريها را نداشتم پس از آزادی به همراه يکی از دوستان و همکار خود از مرزهای آذربايجان به ترکيه و از آنجا راهی اروپا شدم. پس از سکنی گزيدن در غربت به آنچه که از دوران کودکی و نوجوانی مورد علاقه ام، يعنی خوندان و نوشتن بود پرداختم. با تلاش پيگير ضمن داشتن خانواده (همسر و چهار فرزند) توانستم در دو رشته عالی  تحصيلاتم را در دانمارک به پايان برسانم. پس از به پايان رساندن رشته علوم اجتماعي (
Social worker) ، رشته روان شناسی را نيز با موفقيت به انجام رسانده و موفق به دريافت فوق ليسانس در اين رشته گردم.


فعاليت های نگارنده را می توان به صورت زير خلاصه کرد .


فعاليتهای فرهنگی.

نوشتن و انتشار ۶ کتاب
- برگردان به دانمارکی کتاب ملاحظاتی در تاريخ ايران و اسلام از پژوهشگر بزرگ ايران علی مير فطروس اولين کارش بود.
- پرستوهای بی آشيان ،
- رهگذر زندگي
- صدای پای عشق، مجموعه ای از شعر، برخی از اشعار اين دفتر شعر نيز توسط نگارنده به دانمارکی برگردانده شد .
- يک روز خاطره
- رنج های ناپيدا
- گردآوری سلسله مقالات آقای داريوش همايون از سال ١٣۷٣ تا پاييز ١٣۷۹
تمام کتابهايم در دانمارک به چاپ رسيده است و توسط بسياری از کتابخانه های دولتی خريداری شده است و ايرانيان در سراسر دانمارک با مراجعه به کتابخانه های اين کشور ميتوانند آنها را قرض کنند.


عضو انجمن نويسندگان دانمارک و انجمن قلم بين المللی دانمارک، شرکت در نشستهای اين انجمن ها ، دعوت ايرانيان اهل قلم و ديدار آنها با مسئولين اين انجمن ها
همکاری با روزنامه نيمروز به مدت يک سال و اندی و نوشتن مقاله و مطالب گوناگون در نشريات ايرانی و نيز گاهنامه ای که به زبان فارسی و دانمارکی منتشر ميشد .
يکی از سرودهای ملی اينجانب به نام ای ايران ای سرزمين من در امريکا سی دی شد و در رسانه های ديداری و شنيداری فارسی زبان خارج از کشور پخش ميشود.


فعاليتهای سياسي
شرکت در فعاليتهای گوناگون در سازمان مشروطه خواهان حتا پيش از اعلام موجوديت رسمی تشکيل اين سازمان و سپس انتخاب اينجانب به عنوان رييس شاخه کپنهاگ در دانمارک، نوامبر ١۹۹٨ در کنگره دوم که سازمان مشروطه خواهان به حزب مشروطه ايران تبديل شد به عضويت شورای مرکزی حزب مشروطه انتخاب شده و در سال ٢٠٠٠ نيز دوباره از سوی اعضای حزب در کنگره سوم برای عضويت در شورای مرکزی حزب انتخاب گرديدم.


از سال ١۹۹۵ به همراه دبيرکل وقت، اعضا و رايزن شورای مرکزی حزب مشروطه ايران ديدارهای سالانه ای با سياستمداران و مقامات دانمارک در وزارت خارجه و کمسيون خارجی پارلمان دانمارک که از سوی اينجانب و اعضای حزب در کپنهاگ ترتيب داده شده بود شرکت داشتم و خبرهای مربوط با اين نشستها در جرايد خارج از ايران و نيز در نشريه راه آينده ارگان حزب مشروطه ايران به چاپ رسيده است. دعوت از اينجانب از سوی گروهها و انجمن ها ی دانمارکی که نشستهايی در رابطه با ايران داشتند، برای مثال در ارتباط با سلمان رشدی از سوی انجمن قلم دانمارک برای سخنرانی که با حضور شخصيتهای ادبی، فرهنگی، اجتماعی و سياسی از جمله وزير امور خارجه دانمارک که با شرکت بيش از ۶٠٠ دانمارکی برگزار گرديد دعوت شده بودم .


ارسال نامه های بسياری به دولتمردان دانمارک و ديگری کشورهای اتحاديه اروپا در باره ايران و توضيح مسايل روز ايران، از جمله وضع بد اقتصادی، سياسی، اجتماعی، وضع اسفبار حقوق بشر، نبود آزادی های سياسی، آزادی قلم و بيان، سرکوب روزمره نويسندگان، دانشجويان، سنگسار، شلاق زدنها و اعدام در معابر عمومی، اعتراض به روزنامه نگاران و کسانی که برای منافع شخصی خود از بردن نام واقعی خليج فارس خودداری ميکنند، سواستفاده ها و دزديهای مالی رژيم از سرمايه های ملی و حتا فروختن کمکهای مالی ديگر کشورها جهان به زلزله زدگان ايران در بازار سياه و بسياری موارد ديگر.


ايجاد سايت اينترنتی که علاوه بر نمايی از فعاليتها و مبارزاتم عليه جمهوری اسلامی به دليل گردآوری اسناد و مدارک بسيار مانند عکس و فيلم از سرکوب، شکنجه، اعدام، سنگسار ، تظاهرات مردمی و تظاهرات دانشجويان به پايگاهی از جنايات رژيم جمهوری اسلامی تبديل شده است. علاقمندان می توانند برای ديدن آنها به اين سايت مراجعه نمايند.
www.mohammadrezasafaei.dk


برگزاری تظاهرات و نشستهای اعتراضی به همراه ديگر احزاب و مخالفان در برابر سفارت رژيم ، گفتگو و نشست و برگزاری کنفرانس با مخالفان رژيم در سطح حزبی از جمله برگزاری کنفرانس بزرگ دو روزه ۷ حزب و سازمان سياسی ١۹۹٨ در گپنهاگ که خبرهای مربوط به چنين تظاهرات و کنفرانس ها در جرايد خارج از ايران چاپ شد و همچنين توسط راديوهای فارسی زبان به سوی ايران گزارش شد. برگزاری ١٨ تير ١٣٨٢ که با استقبال بسياری از ايرانيان روبرو شد ، عکس های اين روز را می توانيد در سايت بالا ببينيد .


فعاليتهای اجتماعی
پس از پايان تحصيلات به عنوان مشاور امور اجتماعی و کنسولنت روانشناسی در شهرداری کپنهاگ و ديگر شهرداريها در بخش پناهندگان، متعادين، امور خانواده و افرادی که دارای مشکلات روحی دارند مشغول بکار شدم، راهنمايی ايرانيان در مورد مشکلات و مسايل حقوقی و ديگر مسايل روز مربوط به جامعه دانمارک.


هدف از نوشتن اين نامه، پاسخ به عملکردهای اين آقايان به ويژه شخص آقای داريوش همايون نيست، زيرا آنها را شايسته کوچکترين پاسخی نمی بينم، اما اين مهم را بر خود يک وظيفه ميدانم تا هر آنچه را تاکنون شاهدش بودم برای همگان به ويژه برای اعضای حزب بيان کنم تا بيشتر بر ناگفته ها و ناشنيده ها آگاه شوند. من آنچه را که اتفاق افتاد برای آگاهی ديگران ميگويم، باور آن و قضاوت درستی اين مطالب را به عهده ديگران و به ويژه اعضای حزب ميگذارم و هيچ اصراری هم ندارم که حرفم را باور داشته باشند، زيرا خود بر اين باور هستم که روزی، همه واقعيتها خواهند دانست. به يقين مخاطبين اين نوشته نيز در پی انگار و دروغگويی بيشتر برخواهند آمد، اما برای نگارنده هيچ يک از اين موارد مهم نيست، مهم اين است که تا زمانی که من به عنوان يک ايرانی و کسی که خود را يکی از دنبالروان انقلاب مشروطيت ميداند و در پی به تحقق در آوردن آروزهای اين انقلاب و يکی از اعضای و پايه گذاران حزب مشروطه ايران اينگونه افراد مرا در مقابل خود خواهند داشت.


در اينجا نياز به توضيح کوتاهی می بينم، متاسفانه يا خوشبختانه اينجانب در زمان حکومت پيشين در سن و سالی نبودم تا پست و مقامی داشته باشم، زمانی که افسر جوانی بيش نبودم با به قدرت رسيدن ملايان حکومتگر جز جنگ و مصيبت و گرفتاريهايی که رژيم جمهوری اسلامی برای ملت ايران آورد چيز ديگر نديدم. بنا براين هيچگونه نسبتی نمی تواند از سوی رژيم جمهوری اسلامی يا مخالفان نهاد پادشاهی به دليل هواداری و تلاشم در اين راه بر پايه واقعييات باشد. تاريخ و ملت ايران را بيش از آن با ارزش و لياقت می بينم که بخواهم بجز کشورم و ملتم به چيز ديگری بيانديشم. در جسمم، در روحم و خونم جز ايران و تاريخش با تمام زشتی و زيباهايش موجود نمی زند، نهاد پادشاهی نيز بخش بزرگ تاريخ ملت ايران است و جزيی از وجودم. انگار آن، انگار خودم، کشورم و تاريخم است، يعنی انگارهويتم، هويتی که در طول هزاران سال شکل گرفت و به امروز رسيد، هويتی که در طول چند هزار سال عمر ايران و ايرانی توانست در برابر حمله بيگانگان مقاومت کند و هنوز ملتی بنام ايران در پنهه گيتی وجود داشته باشد. تلاشم برای بازگرداندن نهاد پادشاهی و خواسته ها و دستاوردهای به انجام نرسيده صدر مشروطيت جنبه ملی دارد نه فردگرايی. مشروطيت با خاندان پهلوی ها نيامده است که بخواهد با رفتن پهلوی ها برود. بر اين باور هستم که خاندان پهلوی با تمام ضعفهايی که داشتند دلشان برای ايران و ايرانی ميسوخت و در راه بزرگی آن نيز تلاش بسيار کرد. اگر روزی امکان آن را يابم که بتوانم نوع رژيم ايران را انتخاب کنم بدون هيچ شکی به مشروطه پادشاهی پارلمانی رای خواهم داد. اما اگر ملت ايران به چيزی جز آن رای داد بدان گردن می نهم و می پذيرمش و در کنار ديگر ايراندوستان، دگرانديشان از گروههای چپ گرفته تا راست در راه پيشرفت کشورم قدم برخواهم داشت.

بدليل مسايل حقوقی و دوری از برخی سوتقاهم ها از بردن نام افراد به جز ٣ نفر (آقای فواد پاشايی به ظاهر دبيرکل حزب مشروطه ايران، آقای نادر زاهدی معاون دبيرکل و آقای داريوش همايون رايزن شورای مرکزی) خودداری ميکنم.

شايد برخی ها بپرسند که چرا تاکنون اقدام به چنين کاری نکردم، در پاسخ بايد بگويم که تصور ميکردم شايد بهتر است باشم و با انتقاد و بيان هر آنچه که انجام ميشود تاثيری در روند بهتر هدف حزب داشته باشم ولی تجربه نشان داد که اين آقايان هر آنچه خواستند گفتند و هر آنچه که خواستند کردند و هرگز توجهی به نظرات ديگر اعضا نداشتند. البته نقش شورای نگهبانی شخص آقای داريوش همايون تنها تاثيرگذار اين روند بود.

در واقع بايد بگويم که آقای داريوش همايون تاکنون هر چه خود ميخواست انجام داد و در اين راه تلاش داشت و دارد که برخی از اعضا را همراه خود کند و اگر گاه بخاطر مقاومت شديد گروهی از اعضا مجبور به عقب نشينی در مواردی بود ولی در نهايت همان شد که وی ميخواست که در اين نوشتار به برخی از اين موارد اشاره خواهم کرد.

زمان آغاز آشکار اختلاف و انتقاد اينجانب باز ميگردد به چند ماه پس از برگزاری کنفرانس حزب مشروطه ايران، زمانی که دبيرکل کنونی با بخشنامه هايی تمايل همه جانبه خود را برای اعمال کنترل بر حزب را نشان داد، تلاش کردم با ارسال نامه ای به دبيرکل موارد اشاره شده در بخشنامه را به وی يادآور شوم ولی در طول ماهها هرگز موفق نشدم حتا يک بار با ايشان نه از طريق تلفن و نه از طريق فکس تماس بگيرم. موضوع به همين جا پايان نگرفت، چند ماه پيش از برگزاری نهمين کنفرانس اروپايی حزب در پاريس دبيرکل حزب، آقای فواد پاشايی يک ايرانی مقيم دانمارک را بدون رعايت موازين حزبی و اساسنامه (حتا بدون پر کردن برگه عضويت حزب در يک شاخه حزب و گذراندن دوره آزمايشی و يا پذيرفتن اساسنامه و منشور حزب) نه تنها به عضويت حزب در آورد بلکه او را به عنوان رابط بين شاخه ها و مسئول نظارت بر عملکرد شاخه های حزب که از مهمترين و حساسترين وظيفه حزبی می باشد انتخاب کرد. اين شخص در چند تماس تلفنی که با نگارنده گرفت اعتراف کرد با سفارت جمهوری اسلامی در ارتباط نزديک بوده و بارها تاکنون به ايران سفر کرده است و هيچگونه مشکلی با رژيم ندارد. نگارنده در مورد انتخاب اين فرد به عنوان رابط و مسئول نظارت بر کارهای شاخه ها و موارد ديگری در يک نامه ۵ صفحه ای به دبيرکل نوشتم و پس از تلاش زياد به درخواست اينجانب قرار شد جسله ای با حضور آقای داريوش همايون و اعضای شورای مرکزی در مورد مطالب مورد اعتراضی در يکی از روزهای کنفرانس داشته باشيم.

در طول دو روز کنفرانس چند بار از دبيرکل خواهش کردم که گفتگويی کوتاه داشته باشيم و حتا يکی دو بار اين درخواست را نزد رايزن شورای مرکزی آقای داريوش همايون تکرار کردم اما دبيرکل فقط با گفتن باشه باشه تشکيل چنين جلسه ای را به عقب می انداخت، يادم می آيد که پس از پايان کنفرانس در حضور آقای داريوش همايون تقاضايم را برای آخرين بار تکرار کردم و اينبار نيز پاسخ روشنی نگرفتم، در واقع اصلا نفهميدم که دبيرکل چه گفت، فقط مطلبی را زير لب زمزمه کرد و من هم ديگر دنبالش را نگرفتم، هر چند برخوردهای دبيرکل در طول دو روز کنفرانس اين حدس را در من بوجود آورد که ايشان مايل به گفتگو نيستند ولی سعی کردم تا حداکثر امکان جلسه ای حتا کوتاه تشکيل شود متاسفانه تلاشم برای تشکيل جلسه فايده ای نداشت.

شب همان روز پايانی کنفرانس يعنی يکشنبه ٢٨ سپتامبر ٢٠٠٣ و حوالی ٢ بامداد روز دوشنبه من به همراه ديگر ايرانيان در لابی هتل نشسته بوديم که دبيرکل نزد من آمد و گفت حالا وقت دارم و می توانيم با هم صحبت کنيم، عليرغم ميل باطنی پيشنهادشان را پذيرفتم.

آنشب دبيرکل حزب مشروطه ايران آقای فواد پاشايی و معاون آقای نادر زاهدی هر چه بيشتر سعی ميکردند با گفتار و رفتارشان بيشتر مرا خوار کنند و ثابت کنند که آنها همه کاره هستند و بقيه فقط بايد گوش کنند و هر آنچه آنها می گويند انجام دهند، از بکار بردن واژه های تند و زشت خودداری نمی کردند و در اينجا ادب ايجاب ميکند که از گفتن آن جزييات مطالب خودداری کنم.

دبيرکل آقای فواد پاشايی از نامه انتقادی اينجانب بسيار ناراحت و خشمگين بود، نحوه گفتگو و پاسخ پرسش ها، به نظر از دهان يک جاهل جنوب شهری خارج ميشد تا دبيرکل حزبی که ادعای نجات کشور را دارد.

در اعتراض به انتخاب فردی به عنوان رابط بين شاخه ها با وظيفه مهم و حساس و نيز ارتباط نزديک او با سفارت جمهوری اسلامی در دانمارک، دبيرکل حزب مشروطه ايران آقای فواد پاشايی در حالی که سيگار برگ بزرگی در دهان داشت جلو آمد و چشمان قرمز و خمارش که معتادين را در ذهنم زنده ميکرد درست روبروی من ايستاد و گفت من آقای ايکس که ادعای دکتر بودن ميکند و برای شورای مرکزی نامزد شده بود را با بخشنامه ای مسئول اين کار کردم و وقتی ديدم اورضه ندارد او را با بخشنامه ای کنار گذاشتم، من پاسخ دادم خودت دبيرکلی و وظيفه داری که به عنوان دبيرکل مطمئن شوی بخشنامه ها به همه شاخه ها رسيده و اينکار را خودت انجام ميدادی، دبيرکل با اشاره انگشت به خودش گفت شخصيت من اجازه اينکار را به من نمی دهد و من خودم را تا حد يک فکس رسان پايين نمی آورم، من باز گفتم اعضای شورای مرکزی چی آنها می توانند هر دو کار را در يک زمان انجام دهد بدون اينکه هزينه اضافی کسی متحمل شود ، دبيرکل گفت اعضای شورای مرکزی نامه بر نيستند و من اجازه اين کار را به آنها نمی دهم، من گفتم اما کار تو و انتخاب يک فرد ناشناس و حتا غير عضو حزب هم خارج از اساسنامه است، آقای فواد پاشايی باز با همان حالت گفت من دبيرکل هستم و من تصميم ميگيرم. دبيرکل و معاون با گفتار و برخورد توهين آميزشان مرا متهم کردن که با رژيم همکاری ميکنم و در اين ادعای خود چنان مطمئن بودند که هر گونه عمل و توهينی را نسبت به نگارنده جايز می شماردند.

در پاسخ به ادعای آنها گفتم شما که در باره همه چيز ميخواهيد اين همه اطمينان پيدا کنيد وقتی به من شک کردی چرا نيامدی پيش من تا شايد من هم برايت ثابت کنم که شک شما بيهوده و بی اساس است. در اين موقع دبير کل گفت ما هر کاری را لازم بدانيم ميکنيم، من گفتم پس چرا اينکار را نکردی، نيامدی از من بپرسی، در اين لحظه رو به معاون حزب مشروطه آقای نادر زاهدی گفتم می آمدی از من می پرسيدی و حرفهايم را با اين جمله ادامه دادم که من حداقل ۶-۷ سال از تو بزرگتر هستم و زمانی که من فقط ٢۵ سال داشتم توی زندان رژيم جمهوری اسلامی بودم، شکنجه جسمی و روحی شدم و هزاران توهين شنيدم و تو آنموقع يک جوان بودی و داشتی خوش ميگذراندی. با گفتن همين جمله بود که ناگهان معاون با عصبانيت به طرف من آمد و يقه پيراهن مرا گرفت و چنان مشت محکمی به سنيه من زد که يک قدم مرا به عقب پرت کرد. بعد از اين اقدام معاون حزب مشروطه آقای نادر زاهدی تازه فهميدم منظور دبيرکل که گفته بود ما هر کاری را لازم بدانيم ميکنيم چه است.

وقتی چنين برخوردی نه با يک دگرانديش، نه با يک مخالف، نه حتا با يک نظر مخالف حزبی بلکه نظر دوستانه يک عضو قديمی حزبی انجام ميدهند وای بحال ما و ديگران اگر روزی در فردای ايران اين چنين کسان بتوانند بر مسند کاری بنشينند.

دبيرکل حزب آقای فواد پاشايی در اين لحظه بسرعت معاون حزب مشروطه آقای نادر زاهدی را از من دور ساخت و بطرفم آمد، من خوشحال از اين بودم که دبيرکل شاهد اين صحنه بود و وقتی نزد من آمد گفتم، ديدی چه کار کرد، شنيدی چی گفت، دبيرکل پاسخ داد، چی شد من که هيچ چيز نديدم، مگر چه اتفاقی افتاد، در يک لحظه احساس کردم که دارم اشتباه می شنوم، گفتم شما نديدی معاون مرا زد، مرا مامور رژيم خواند، دبيرکل دوباره پاسخ داد نه، من که چيزی نديدم و سرانجام وقتی پافشاری و کوتاه نيامدن مرا در اين مورد ديد، گفت مثلا که چی، حالا گيرم او يک انگشت روی سينه تو گذاشت، تو ميخوای اين را بهانه کنی، که چی بشه. در يک لحظه ترس، دودلی و احساس اينکه که آيا واقعا من در حزب مشروطه ايران هستم و يا در رژيم جمهوری اسلامی. احساس ناامنی سرپای وجودم را گرفت و خود را ميان آنها تنها حس کردم، هوا سرد شده بود، از سردی هوا، از سردی و شوک اتفاقی که افتاده بود تمام مغز و قلبم و بدنم آشکارا می لرزيد، قادر به هيچ واکنشی نبودم، دبيرکل حرفهايی ميزد و چيزهايی را توضيح ميداد و من اصلا نمی شنيدم که چه ميگفت، زمان و مکان را فراموش کرده بودم و فقط ميخواستم هر چه زودتر از آنها دور شوم يا لااقل جايی بروم که ديگران هم باشند، گاهی دوستان ديگر می آمدند و ميرفتند و چيزی می گفتند که اصلا يادم نيست که آنها چه می پرسيدند و يا من يا دبيرکل چه جواب ميداديم.

تقربيا ده دقيقه يا يک ربعی گذشت که معاون رفت و کابشنی به تن آمد، با بازگشت معاون کمی دوباره حرف زديم، من ديگر به حرفهای آنها گوش نميدادم، معاون چندين بار گفت که من و دبيرکل پيشين در دامی افتاديم که خودمان هم خبر نداريم و گول خورديم، من در مورد دبيرکل پيشين حزب خبر ندارم که در چه مورد گول خورد ولی خودم هنوز نميدانم چه فريبی خوردم، ديگر پاسخی به حرفهای معاون نميدادم او صورتم را بوسيد بعد کمی با هم دور هتل قدم زديم و دوباره به همان جايی آمديم که دبيرکل ايستاده بود، پيش از اينکه از هم جدا شويم معاون گفت اين ماجرا و موضوع بايد بين ما ٣ نفر بماند و اگر روزی کسی بشنود آن موقع ما به همه می گوييم که تو مامور جمهوری اسلامی هستی و برای تو بد خواهد شد. سرانجام انگار که اصلا اتفاقی نيافتاد خداحافظی کردند.

برخورد شديد فيزيکی، توهين و تهمت زدن و سرانجام ارعاب و تهديد به سکوت نسبت به آنچه که انجام دادند از بيلان کاری آقای فواد پاشايی دبيرکل و آقای نادر زاهدی معاون حزب مشروطه ايران پس از نهمين کنفرانس اروپايی حزب در پاريس بود و با اين اميد که اين موضوع مهم رسيدگی شود
ماجرا را در يک نامه ١٠ صفحه ای برای رايزنان شورای مرکزی ارسال داشتم و اميدوار بودم که مورد توجه قرار گيرد و در ضمن شديدا يادآور شدم که دبيرکل حزب مشروطه ايران آقای فواد پاشايی و معاون وی آقای نادر زاهدی يا ثابت ميکنند که من با رژيم جمهوری اسلامی همکاری ميکنم و در صورتی که ادعايشان را ثابت کردند مرا اخراج ميکنند يا اين دو نفر از سمت خود برکنار شوند و با تقاضای تشکيل يک کميته رسيدگی بر خواسته خود پافشاری کردم. اما متاسفانه نه تنها رايزن شورای مرکزی اقای داريوش همايون هيچگونه وقعی به تقاضا نکرد بلکه حتا پيش از رسيدگی کميته بررسی در نامه ای بسيار تند و توهين آميزتر عملکرد آنها را مورد تاييد قرار داد.

 

حاثه فوق جدا از زشتی در نفس کار انجام شده توانست چهره برخی به ويژه شخص آقای داريوش همايون را بهتر شناساند و شخصيت به زير پرسش برده او را بيش از پيش به زير پرسش ببرد. شخصيت امثال دبيرکل حزب مشروطه ايران آقای فواد پاشايی و معاون او آقای نادر زاهدی کوچکتر از آن است که بخواهم توضيحات بيشتری بدهم و تنها به اين يادآوری اکتفا ميکنم که آنها در فردای سقوط جمهوری اسلامی ميخواهند دستمال چه کسی را بزنند تا بتوانند رای مردم را جمع کنند.


امروزه روانشناسی يکی از مهمترين رشته های علمی است که کاربرد زيادی در زندگی روزمره مردم دارد. روانشناسی درمانی، روانشناسی کودک، روانشناسی اجتماعی، روانشناسی فرهنگی، روانشناسی سياسی.


برای اهميت اين رشته در باز شناسی مردم و روحيه و اخلاقيات بايد گفت، شرکتهای بزرگ توليدی پيش از عرضه کالايشان به بازار برای دستيابی و بدست گرفتن بازار جهانی، پژوهشهای روانشناسی در باره روحيه مردم هر کشور و ناحيه، علاقيات و حتا چگونگی نحوه ارايه کالا و بسياری موارد ديگر را به عمل می آورند. اکنون بهترين جاسوسان جهان با علم روانشناسی آشنا هستند. مانند چندين دهه پيش ديگر لازم نيست برای شناخت شخصيت رهبران و سياستمداران ماموران ويژه ای گمارد، امروزه با علم روانشاسی با توجه به گفته ها، عملکردها، برخوردها و حتا توجه به نکات کوچک در زندگی مردان جهان می توان شخصيت شان را محک زد و شناخت. سياستمداران و بسياری از رهبران جهان در پيامها، مصاحبه های مطبوعاتی و حتا سخنرانی های خود از روانشناسان کمک می گيرند تا بتوانند تاثير و نفوذ بيشتری در سخنانشان داشته باشند ، اگر به سخنرانی های جرج بوش رييس جمهور امريکا مروری داشته باشيم خواهيم ديد در اين مورد دقت زيادی شده است.


با اين پيش گفتار و با توجه به روانشناسی که يکی از رشته های تحصيلی نگارنده می باشد با گويش ساده روانشناسی بسيار کوتاه سعی خواهم کرد شخصيت پنهان و ناشناخته آقای داريوش همايون را تشريح کنم تا شناخت بيشتری از ايشان بدست آيد.


آشنايی نگارنده با آقای داريوش همايون از طريق نوشته ها و مقاله هاشان بود، از زمانی که ايشان در هفته نامه کيهان لندن قلم ميزد، سالها بعد در جلسه ای با وی آشنا شدم، خط فکر سياسی مان باعث شد تا نزديکی و همکاری بين ما آغاز شود که بيش از ١٠ سال ادامه داشت. با گذشت زمان و همکاری نزديکتر هر روز بيشتر تحت تاثير کلامش قرار ميگرفتم و دوستش ميداشتم. در ارتباط با فعاليتهای حزبی ديدارهايی با مقامات دانمارکی (وزارت امور خارجه و کمسيون خارجی مجلس دانمارک) را بطور مرتب سالی ١ تا ٢ بار برايشان ترتيب ميدادم، در کنار جلسات با سياستمداران دانمارکی جلسات سخنرانی و گفت و شنود با ايرانيان نيز برگزار ميشد. به مرور زمان ايشان برايم نه يک همکار سياسی بود. او را همچون پدری دوستش داشتم و از ديدارش از صميم قلب شاد ميگشتم، بسان شاگردی مريدش بودم و بدنبالش ميرفتم، سخنانش را با جان دل پذيرا بودم و مانند دوستی قدمش را گراميش ميداشتم، هرگاه ميزبانيش را داشتم هر آنچه از من ساخته بود برای راحتيش مهيا می ساختم، حتا مانند فرزندی لباس زيرش را می شستم و تا کرده برای استفاده روی چمدانش ميگذاشتم، راهش را با بهاری از گل و صفای دل می آراستم. احساس ميکردم در کلامش صداقت وجود دارد، بطور مرتب نوشته هايش را ميخواندم و جمع آوری ميکردم بطوری که در سال ٢٠٠٠ ميلادی با گردآوری نزديک به ١٢٠ مقاله هايش را بصورت کتابی چاپ کردم و در اختيار اعضای حزب مشروطه و ديگران قرار دادم. همانطور گفتم او را مانند پدری يافتم که تاثيرش در روحيه و اخلاقياتم بيش از آن بود که حتا خودش درک کرده باشد، از او چيزهای بسياری آموختم که خودش بدان باور نداشت. مانند پدری که به فرزندش راستگويی و دوری از دروغگويی می آموزد ولی خود بزرگ دروغگويی است.

آقای داريوش همايون از نظر شخصيتی مرديست خونسرد و آرام، مسلط به آنچه در اطرافش ميگذرد، به آرامی سخن ميگويد، پيش از گفتن به آن می انديشد. تجربه و آگاهی سياسی، دانش عموميش، نفوذ کلامش را فزونی ميبخشد و به همين دليل براحتی ميتواند بر ديگران تاثير گذار باشد و آنها را تحت نفوذ خود در آورد، به ويژه جوانترها و کسانی که تازه با وی آشنا شدند. زيرکی و هوشياری خاص خودش را دارد. برخلاف ظاهر آرامش، شخصيتی جنجال برانگيز است و از اين بابت زياد هم ناراحت نيست، دوست دارد هميشه در مرکزيت واقع شود، علاقه زيادی به خود محوری دارد و از هيچ اقدامی در اين مورد رويگردان نيست. از اينکه شايعاتی زيادی در باره اش ميگويند نگران و ناراحت نيست، آنچه در باره اش گفته ميشود نه تنها بدش نمی آيد بلکه خوشحال هم ميشود زيرا او موضوع بحث بيشتر محافل ميشود.
با نگاهی به فعاليتهای دوران جوانيش اين نکته برجسته تر ميشود، از زمانی که عضو حزب سومکا بود "نام سومکا از حرفهای نخست واژه های سوسياليستهای ملی کارگران ايران ساخته شده بود که رهبری اين حزب را آقای داود منشی زاده داشت. اين حزب پس از اعلام موجوديت در همه سخنرانی ها و نوشته هايش تقليد از نازی های آلمان را در می آورد و هموندانش سلام هتيلری می دادند و همانند نازی ها پيراهن سياه به تن داشتند و بازوبند سرخ رنگ با نشانی شبيه صليب شکسته به بازو می بستند" ١.

 

چند ماه پيش از فاجعه ۵۷ آقای داريوش همايون يکی از شخصيت جنجال برانگيز و شايد بتوان گفت بحران برانگيز بود. انتقادهای شديدش از عملکردها و نکات ضعف محمدرضا شاه نه از روی باور به دمکراسی و نقد و انتقاد از عملکردهای رژيم گذشته بلکه فقط به دليل اينکه در اواخر حکومت محمدرضا شاه و بدستور حکومت وقت مدت کوتاهی در زندان بسر برد و اينکه با بيان چنين مطالبی بتواند با نشان دادن شخصيتی دمکرات جايی در ميان ديگر دگرانديشان و اپوزيسيون خارج از کشور برای خود دست و پا کند.

اگرآقای داريوش همايون به دستور حکومت شاه به زندان افتاد، تنها دليل اصلی رسيدن به پست وزارت او نيز نسبت خانوادگی که با خاندان پهلوی داشت بوده است.

آقای داريوش همايون زيرکی، هوشياری، رفتار، عملکرد و عاطفه ای راسپوتينی دارد و با همان خونسردی راسپوتينی برای پيشبرد مقاصد خود حاضر است هر کس را فدا کند، حتا قديمی ترين، صميمی ترين دوست ۵٠ ساله اش را. هرگز حاضر نيست موفقيتش را با ديگران تقسيم کند حتا اگر ديگران نيز در اين موفقيت سهيم بودند جز اينکه ناچار شود. تحمل يک رقيب همسطح را در درون حزب ندارد و از ورود چنين افرادی با شدت جلوگيری ميکند (در اين باره بعدا توضيح خواهم داد). با اعضای جديد حزب برخوردی خوبی دارد و سعی ميکند آنها را نيز بسوی خود جلب کند، زيرا زمانی خواهد رسيد که نياز به حمايت آنها داشته باشد، چه کسی بهتر از تازه واردين، زيرا شناختی از او ندارند، با قديمی ترها اگر پا روی دمش بگذارند با تمام نيرو برخورد ميکند، اگر مطيع شدند که به نوعی با آنها کنار می آيد ولی اگر بخواهند در برابرش ايستادگی کنند با همان زيرکی راسپوتينی برای کنار گذاشتنش عمل ميکند. با قديمی ترهايی که نتواند به راحتی کنار بگذارد و هنوز به وجودشان نياز داشته باشد روش ملايمی پيش ميگيرد تا زمان کنار گذاشتن شان برسد (استفاده ابزاری از وجود افراد). حتما هستند برخی ها به اين نوشته و نظراتم به ديد تمسخر مينگرند و آن را نادرست و نابخردانه ميدانند اما اهميت چندانی برايم ندارند، بر اين باور هستم که هستند کسانی تا بر ديدگاهم مهر تاييد بزنند و آينده ثابت خواهد کرد تا چه اندازه نظراتم درست بوده است يا نه. اگر گذشت زمان خلاف نظراتم را به اثبات برساند به يقين اين شهامت را دارم که از هر آنچه اکنون نوشتم پوزش بخواهم، اما ميدانم که بسياری از اين ديدگاهها بی پايه و اساس نيست. چند نمونه کوچک زير تاييدی بر اينگونه برخورد است.

رايزن شورای مرکزی حزب در سلسله سمتهای حزبی نيست، يعنی پس از انتخاب شورای مرکزی جديد در هر کنگره حزب که هر دو سال يک بار انجام ميگيرد، شورای مرکزی نيز با توجه به تشخيص اعضای خود رايزن يا رايزنانی را برای حزب بر ميگزيند و البته اين انتخاب هيچ حالت اجباری ندارد و شورای مرکزی ميتواند کسی را بعنوان رايزن انتخاب نکند. در آغازين کار حزب، شورای مرکزیبه پيشنهاد دبيرکل وقت آقای داريوش همايون را بعنوان تنها رايزن آن وقت انتخاب کرده بود و از آن موقع تاکنون وی تنها رايزن دايمی شورای مرکزی بود، البته بعدها يکی از اعضای پيشين شورای مرکزی که صاحب راديو صدای ايران در لس آنجلس است نيز به عنوان رايزن از سوی آقای داريوش همايون پيشنهاد گرديد که ايشان نيز تاکنون در همين سمت توسط اعضای شورای مرکزی برگزيده شده است. علت اين پيشنهاد از سوی آقای داريوش همايون را نيزدر پايين توضيح خواهم داد.

آقای داريوش همايون بطور مرتب زير انتقاد تعدادی از اعضا به قول وی اعضای هميشه ناراضی واقع بود، بنا براين نياز بود که افرادی وارد شورای مرکزی شوند که رابطه خوبی با ايشان داشته باشد تا مانعی در سر راه انتخاب وی به عنوان رايزن شورای مرکزی وجود نداشته باشد، وجود دبيرکل پيشين تا حدود زيادی مانع تک تازی های آقای داريوش همايون ميشد و گاه وی را مجبور به عقب نشينی از موضعش ميکرد و اين موضوع اصلا به مزاج آقای داريوش همايون خوش نمی آمد، و با توجه به موقعيت و شخصيت بارز دبيرکل پيشين اقای داريوش همايون در موقعيتی نبود تا بتواند به راحتی ايشان را کنار بگذارد. به باور اينجانب آقای داريوش همايون به هر طريق ممکن در انجام اين فکر بود، و در کنگره سوم اين واقعيت بر من ثابت شد.

طرح کنار گذاشتن دبيرکل پيشين از کنگره سوم به مورد اجرا درآمد.
در کنگره سوم، روز معرفی نامزدها و رای گيری شده بود که آقايان فواد پاشايی و نادر زاهدی دبيرکل و معاون کنونی مرا به گوشه ای بردند و از من پرسيدند که من چند رای با خود دارم (رای وکالتی)، پاسخ دادم ٣٠ الی ٣۵ رای، آقای پاشايی گفت من رای های بيشتری دارم و همينطور آقای زاهدی. آقای پاشايی گفت ما بايد طوری رای ها را تقسيم کنيم که دبيرکل پيشين کمترين رای را بياورد، در اين موقع من اعتراض ملايمی کردم و گفتم اين درست نيست، از اين گذشته در ميان ما کسی که بتواند دبيرکلی حزب را به عهده بگيرد نيست، ما نه تجربه اينکار را داريم و نه آن دانش و آگاهی لازم. بناچار سکوت کردم، چيزی نبود که ميتوانستم در آن زمان بر زبان بياورم، از خودم و از سکوتم در همان موقع هم راضی نبودم، ولی منتظر ماندم تا نتيجه چه می شود، شايد هر کس ديگر بجای من بود همين کار را ميکرد که من کردم. مطمئن هستم که مخالفت و برخورد ملايم تاثيری در عدم اجرای نقشه آين آقايان داشت و البته اين طرح با تاخير دو ساله در کنگره چهارم و با دخالت آشکار و نقش شورای نگهبانی شخص آقای داريوش همايون به اجرا در آمد.

ايجاد بدبينی و نارضايتی در ميان اعضا و به ويژه کسانی که نزديکی بيشتری با آقای نادر زاهدی داشتند توسط وی در طول کنگره سوم و چهارم بصورت حرکتی آرام و خزنده انجام گرفت. بعدها شنيدم که بعضی از اعضا شاخه های آلمان به همين روش از دبيرکل کل وقت ناراضی بودند، اين وظيفه اعضای شورای مرکزی و به ويژه معاون آن که در آلمان سکونت داشت ميديدم که برای اعضا توضيح دهد ولی آن موقع نيز احساس ميکردم که معاون نه تنها در باره کارهای دبيرکل هيچ توضيحی به اعضا نمی دهد بلکه بر جو نارضايتی می افزايد، اين موضوع را يک بار خودم به وی يادآور شدم ولی معاون پاسخ روشنی نداد.

از نظر اينجانب و تعدادی از اعضای حزب در ماده ٣٣ اساسنامه نواقصی وجود دارد که بايد تغيير يابد و اتفاق کنگره سوم حزب ضرورت اجتناب ناپذير تغيير در ماده ٣٣ اساسنامه (دادن رای وکالتی) را ثابت کرد.


وقتی که داران بودن شايستگی های لازم برای عضويت در شورای مرکزی جای خود را به حسين جان چاکرم، حسن جان نوکرم، علی آقا مخلصم، تو که منو می شناسی، جون هر چه مرد به من رای بده، هوای منو داشته باش و هزار جور از اين حرفها دبيرکل و معاون بهتری، از اينگونه رای گيريهای وکالتی در نمی آيد، وقتی که يک نفر ۵٠ رای در جيب داشته باشد انتظار بيشتری نبايد داشت. در واقع روابط جای ضوابط و شايستگی و هر آنچه که يک دبيرکل و معاون لازم دارد را گرفته است. تک تک اعضا در اين مورد اشتباه کرديم.


برای پيشگيری از تکرار اينگونه موارد بايد چند ماده انتخاباتی به اساسنامه اضافه گردد (پيشنهادی که در اين مورد و زيادتر شدن اعضا شورای مرکزی از ۵ به ۷ الی ۹ نفر درکنگره چهارم شد، شخص خودم نيز از طرفداران سرسخت تغيير اين ماده و چند مورد ديگر بودم. ولی باز تحت نفوذ و تاثير کلام شخص آقای داريوش همايون متاسفانه رای کافی برای تغيير اين مهم حاصل نشد).

 

در اينجا بايد توضيح دهم تنها مخالف اصلی زياد شدن اعضای شورای مرکزی از ۵ به ۷ يا ۹ نفر شخص آقای داريوش همايون بود، دليلش نيز کاملا پيداست. اگر تعداد اعضا بيش از تعداد کنونی ميشد برای ايشان بسيار مشکل تر ميشد تا شورای مرکزی را تحت اختيار خود بگيرد، چون آقای فواد پاشايی و نادر زاهدی از مليجک های وی بودند و برای حفظ ظاهر امر کافی است که برای تصويب انجام کاری يک نفر ديگر از اعضا را با خود داشته باشند تا رای اکثريت شورای مرکزی را بياورند و همراه کردن يکی از اعضای شورای مرکزی برای شخصی مثل آقای داريوش همايون بيش از آن ساده است که بتوان تصورش را کرد. شورای مرکزی کنونی مانند مومیدر دست آقای داريوش همايون است، به عبارت ديگر آقای داريوش همايون بدون اينکه در سلسله مراتب حزبی باشد اختيار کامل حزب را در دست دارد و به نظر اينجانب حزب مشروطه ايران بايد به حزب داريوش همايون تغيير نام دهد.

يکی از دلايل مهمی که کشورمان به اين روز افتاده است اجرا نکردن قوانين می باشد و اين درست همان چيزی است که در طول يک سال گذشته از سوی دبيرکل حزب آقای فواد پاشايی هرگز مورد توجه نگرفت. و وقتی اجرای اساسنامه در يک نامه دوستانه به ايشان يادآوری ميشود بجای رفع اشتباه و اشکال با جبهه گيری و تهديد حتا به خود زحمت پاسخ را نميدهد و نهايت پاسخ ايشان و معاونش ضرب، توهين، تهمت و تهديد اينجانب پس از کنفرانس حزب در پاريس بود.

دبيرکل حزب آقای فواد پاشايی فردی را که به اعتراف خودش بارها به ايران رفت و با سفارت جمهوری اسلامی در کپنهاگ در رفت و آمد بود به عنوان رابط بين شاخه ها انتخاب ميکند، فردی که حتا شنيده شده است پيشينه خوبی ندارد نه دبيرکل و نه معاون به وی شک نمی کنند، حتا زحمت آن را بخود نمی دهند که تحقيقی در مورد اين شخص کند و از پس دفاع از اين فرد برمی آيند ولی يک عضو قديمی و شناخته شده متهم به ارتباط با رژيم ميشود. اين فرد باز به اعتراف دبيرکل آقای فواد پاشايی حتا تا زمان برگزاری کنفرانس حزب در پاريس برگ عضويت حزب را پر نکرده است (ماده ١۷ شرايط عضويت در حزب) و از سوی هيچ شاخه ای برای شرکت در کنفرانس معرفی نشده بود که همه اين موارد خارج از اساسنامه است در کنفراسن شرکت ميکند. دبيرکل طبق بخشنامه ای وظيفه نظارت بر کارکرد شاخه ها و هسته ها و تهيه گزارش های ٣ ماهه برای دبيرکل را به عهده چنين شخصی ميگذارد و نامه های بکلی محرمانه را توسط اين فرد به شاخه ها می فرستد.
حزب به مليجک و مليجک پرور نياز ندارد، حزب به افراد بله قربان گو نياز ندارد، بايد بگويم که حرمت قلم اجازه نمی دهد که مشاهدات خود را در اين نوشتار بيان دارم.


اگر قرار بود مقام شخصيت بياورد شخص رفسنجانی با داشتن بالاترين مقام در جمهوری اسلامی بی شخصيت ترين فرد نزد ملت ايران نبود. اکنون بر صندلی دبيرکل و معاون کسانی تکيه زدند فاقد هر آنچه را که يک دبيرکل و معاون بايد داشته باشند هستند.

 

تکيه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف    مگر اسباب بزرگی همه آماده کني.

 

اکنون حزب فقط روی دوش آقای داريوش همايون ميگردد نه دبيرکل و معاون ولی متاسفانه اين حزب است که بايد تاوان ندانم کاريها و اشتباهات اينگونه افراد را پس دهند.

اکنون حزب ٣ رايزن شورای مرکزی دارد، آقای داريوش همايون، آقای ع صاحب و مديرکل راديو صدای ايران در لس آنجلس و دبيرکل پيشين حزب که در کنگره چهارم به پيشنهاد آقای داريوش همايون و اعلام اين موضوع از سوی مليجلکش آقای فواد پاشايی ظاهرا دبيرکل حزب مشروطه ايران به اين سمت غير رسمی حزبی انتخاب شد.

انسانها هر چقدر که زيرک و هوشيار باشند و حتا از زيرکی راسپوتينی برخوردار باشند باز در مواردی حتا کوچک اشتباه ميکنند و ماهيت اصلی خود را به ديگران نشان ميدهند. همانطور که قبلا توضيح دادم آقای داريوش همايون برای پيشبرد مقاصدش از هر کس و امکانی تا حداکثر استفاده ابزاری را می برد.

آقای ع، صاحب راديوی صدای ايران در لس آنجلس به عنوان رايزن سياسی شورای مرکزی تقربيا در هيچ کنفرانس يا کنگره ای شرکت نکرد مگر آنکه اينگونه نشستها در امريکا، ايالت کاليفرنيا و يا شهرهای نزديک لس آنجلس برگزار شد و تا آنجاييکه من به ياد دارم و حداقل در ٢ دوره عضويتم در شورای مرکزی چنين بود و هرگز در هيچ يک از کنفرانس های تلفنی شورای مرکزی که ماهانه انجام ميگيرد شرکت نکرد. اينکه ايشان چرا و به چه دليل در تمام نشستهای حزبی شرکت نمی کند بحثی است جدا که در اين مقاله نمی گنجد. درست يادم است که در يکی از نشستهايی که در لس آنجلس بود من اين موضوع را با آقای داريوش همايون در ميان گذاشتم و به وی گفتم، همه ما ميدانيم که آقای ع از هواردان نهاد پادشاهی و يکی از حاميان حزب است ولی ايشان شايد به خاطر مسايل کاری و يا هر دليل ديگر نمی تواند با حزب همراهی کند و يا برعکس، پس بهتر نيست که فرد ديگری را بجای ايشان برای رايزنی شورای مرکزی انتخاب کنيم. شايد باورش برای بسياری مشکل باشد ولی آقای داريوش همايون فقط پاسخ کوتاهی به پرسشم داد و من هم ديگر دنبالش را نگرفتم. آقای داريوش همايون گفت ما به راديويش نياز داريم. پاسخ آن روز آقای داريوش همايون و انديشه چنين برخوردی با ديگر اعضا مرا در سکوت و فکر فرو برد. معنای پاسخ آقای داريوش همايون برايم يعنی استفاده ابزاری از اعضا. نمی دانم اگر کس ديگری بجای من بود چه ميگفت و چه ميکرد. برخورد با دبيرکل پيشين حزب آخرين نمونه.

تلاش برای ديالوگ با دگرانديشان و گروهها سياسي.
گفتگو، همکاری در مسايل مشترک مبارزاتی، برقراری رابطه و ايجاد زمينه برای گسترش تفاهم در جنبه های گوناگون حزبی با ديگر احزاب و سازمانهای سياسی و دگرانديشان يکی از اقداماتی بود که هميشه در پی انجام آن بودم ، چه زمانی که مسئول شاخه ای بودم و چه زمانی که در شورای مرکزی عضويت داشتم. در اين مورد تلاشهايم بی نتيجه نبود. پيش از هر اقدامی اينگونه موارد را با دبيرکل وقت و آقای داريوش همايون در ميان ميگذاشتم که اکثر مواقع با موافقت و استقبال دبيرکل وقت و بی ميلی شخص آقای داريوش همايون مواجه ميشد، به ويژه اگر بحث بر سر گفتگو با گروههای چپ در ميان بود. هيچگاه ارزشی برای آنها قايل نبود، از تعدادی از آنها شديدا متفر بود بطوريکه حاضر نبود حتا نامشان را بشنود چه برسد به گفتگو و همکاری، تنفر را براحتی ميشد در گفتار و برخوردش ديد. آنها را در حدی نمی ديد که ارزش گفتگو و نشست و برخاست دانست. اين يکی از مشکلاتی بود که با آن مواجه بودم، نگارنده با آگاهی به اين امر باز در تلاش ايجاد برقراری با همه اين گروهها و نزديکی با آنها بودم، نظرات مثبت دبيرکل وقت باعث دلگرميم ميشد و به همين خاطر توجه زيادی به نظر مخالف آقای داريوش همايون نمی کردم و به روش خودم کار را تا حد ممکن پيش ميبردم. در اينجا توجه خوانندگان گرامی را به نمونه زير جلب ميکنم.

 
پس از کنفرانس اروپايی حزب در برمن بود که همراه دبيرکل وقت، آقای داريوش همايون و يکی از همکاران حزبی از شهر برمن در آلمان بسوی دانمارک برای ديدارهايی که اينجانب برای سران حزب و وزارت خارجه و نمايندگان مجلس دانمارک ترتيب داده بودم حرکت کرديم. در بين راه فکر برگزاری کنفرانسی با شرکت اکثر احزاب از گروههای چپ تا گروههای راست جمهوری خواه، مشروطه خواه، مجاهدين خلق و حزب دمکرات کردستان را با دبيرکل وقت و آقای داريوش همايون در ميان گذاشتم. اين اقدام با نظر مثبت دبيرکل وقت همراه شد، وقتی آقای داريوش همايون نظر دبيرکل را شنيد با ميلی و سردی گفت، فکر بدی نيست، با حزب دمکرات کردستان گفتگوهايی داشتم و نظرات ما به هم نزديک است ولی گروههای چپ ارزش ندارند. گفتم اتقاقا ميخواهم با آنها وارد گفتگو شوم و حزب دمکرات کردستان نيز حتما در مرکز گفتگوهای ما قرار دارد.

پس از ديدار حزب با وزارت خارجه و نمايندگان مجلس دانمارک، با نمايندگان احزاب و گروههای چپ و راست جمهوری خواه و حزب دمکرات کردستان تماس گرفتم و تقربيا در طول ١٠ ماه و نشستهای زياد برنامه و اقدامات کنفرانس ٢ روزه با شرکت ۷ حزب و سازمان سياسی در پاييز ١۹۹٨ در کپنهاگ برگزار شد. از دبيرکل وقت و آقای داريوش همايون خواهش کردم تا در کنفرانس حزب را نمايندگی کنند ولی آقای داريوش همايون همانطور که خود حدس ميزدم از شرکت در کنفرانس خوداری کرد. شرکت دبيرکل وقت و نظرات و سخنان ايشان در کنفرانس توجه مخالفين جمهوری اسلامی به ويژه حزب دمکرات کردستان را به خود جلب کرد و اينجانب با گفتگويی که قبلا با سخنگوی اين حزب داشتم ترتيب ديدار دبيرکل وقت و سخنگوی حزب دمکرات کردستان را در منزل خود دادم.

 

گفتگو بسيار دوستانه بود و زمينه بيشتری برای از بين بردن سوتفاهم ها و گفتگوهای بعدی ايجاد شد، قرار شده بود که اينگونه گفتگوها ادامه پيدا کند و بر اين مبنا اينجانب مدتها با سخنگوی حزب در تماس تلفنی بودم و تلاش کردم تا آقای داريوش همايون با نماينده حزب دمکرات کردستان ديداری داشته باشد ولی متاسفانه هر بار ايشان بهانه ای می آورد و ميگفت که خودش اين کار را خواهد کرد. فکر ميکنم تا حد زيادی حزب ما و حزب دمکرات کردستان به هم نزديک شده بودند ولی از آنجاييکه آقای داريوش همايون ميخواست که ابتکار عمل در دست خودشان باشد و کسی به محدوده ايشان خدشه ای وارد نکند با بی اعتنايی از کنار آن گذشت. کنفرانس با موفقيت برگزار شد، راديو صدای امريکا مستقيما از کنفرانس خبر فرستاد، خبر کنفرانس نيز از ديگر رسانه های فارسی زبان پخش شد بطوری که اعتراض جمهوری اسلامی را برای برگزاری کنفرانس مخالفين جمهوری اسلامی را باعث شد. وزرات خارجه جمهوری اسلامی با احضار سفير دانمارک در تهران اعتراض خود را به دولت دانمارک ابلاغ کرد. کميته برگزار کننده کنفرانس ديدارهايی را برای نمايندگان احزاب شرکت کننده با وزارت خارجه و نمايندگان مجلس دانمارک ترتيب داده بود ولی فشار رژيم باعث شد تا ديدار نمايندگان احزاب شرکت کننده با نمايندگان مجلس لغو شود و بر اين مبنا بود که کميته برگزار کننده کنفرانس با گفتگو با احزاب شرکت کننده در اعتراض به عملکرد نمايندگان مجلس ديدارشان را با وزارت خارج لغو کرد . بعدها شنيده شد که رژيم جمهوری اسلامی سفير خود در کپنهاگ را به دليل بی لياقتی عوض کرد و در اين رابطه نيز خبرنگار رويتر در دانمارک با اينجانب مصاحبه ای داشت.

در حزب مشروطه ايران آنچه بخوبی محسوس است کمبود افراد آگاه سياسی، کسانی که بتواند مسايل روز را تجزيه و تحليل کنند، کسانی که بتوانند حزب را با ايده و انديشه های نو آشنا و همراه سازند، خط مشی جديد و شيوه ای نو برگزينند تا هر چه بيشتر فراگير شود، نه اينکه در محدوده کوچکی در جا بزند.

حزب به افراد و تحليل گر سياسی نياز دارد تا بتواند در رقابت سالم با ديگر احزاب و سازمانهای سياسی اگر پيشی نگرفت، پس نماند. حزب به کسانی نياز دارد که بتوانند پاسخگوی پرسشها و خواسته های مردم باشند، نه اينکه عنوان دبيرکلی را يدک بکشند و در مناظرهای تلويزيونی با حرفهای بی سر وته و تکراری ٢۵ ساله حتا نتوانند پاسخگوی سادترين پرسشها باشند که جز تمسخر حزب و بی حرمت ساختن آن در برابر مردم چيز ديگری حاصل نشد و نمی شود .


ما اکنون در زمان و شرايط بسيار متفاوتی از گذشته بسر می بريم، به عنوان مشروطه خواه و کسانی که خود را دنبالروی صدر مشروطيت ميداند بايد تاريخ مشروطيت دانست، حتا هوادارانی که سن آنها به کودتای ٢٨ مرداد نيز نمی رسد. ما اگر بخواهيم موفق شويم بايد حتا پاسخگوی خرابيهای ديگرانی باشيم که پيش از ما در اين راه گام برداشته اند. گذشته را بشناسيم و از آن درس بياموزيم، به حال و آنچه در اطراف ما ميگذرد مسلط باشيم وبتوانيم آينده و حوادث آن را تا حدودی پيش بينی کنيم و راه کارهای لازم را برگزينيم. در غير اينصورت در مبارزه با رژيم و بازی سياست سريع مات خواهيم شد و نه تنها کار مثبتی انجام نداده ايم بلکه راه را برای کسانی که ميتوانند اقدامی کنند بسته و يا حداقل دشوار ساخته ايم .

در مورد بالا شخصا بارها با آقای داريوش همايون گفتگو داشتم و ٢ پيشنهاد کردم. اول در ميان هواداران نهاد پادشاهی و حتا بيرون از آن دنبال افرادی باشيم که حاضرند حرف ما بشنوند، با ما باشند، با ما همکاری کنند. در ميان هوادارن سلطنت کم نيستند افراد آگاه سياسی، تحصيلکرده، ايرانيان سرمايه دار که حاضرند برای مبارزه و نجات کشور و مردم کمک کنند بشرطی که مطمئن باشند از آنها و کمکشان استفاده ابزاری نمی شود و کمک آنها نتيجه خواهد داد و نيروها بر سر اختلافهای داخلی هدر نمی شود. ما بايد بتوانيم برای بهبود حزب و مبارزه منسجم تر اينگونه اشخاص را وارد حزب کنيم. در مبارزه جا برای همه هست، اگر اين افراد شايستگی داشتند، از خود لياقت و کاردانی نشان دادند با فروتنی کار را بدانها بسپاريم و خود نيز در کنار ديگران بايد تمام تلاش خود را بکار گيريم. ما بايد از آنها عملا تقاضای همکاری کنيم و در اين راه پيش قدم شدم و با برخی که شناختی داشتم گفتگويی داشتم، ولی متاسفانه آقای داريوش همايون با اينکار مخالفت کرد. توجيح ايشان در اينمورد اين بود که اينگونه اشخاص ميترسند با ما همکاری کنند، دلشان نمی خواهد وارد چنين دسته بندی شوند اما وقتی با اصرار من روبرو شد موضوع را به شکلی ديگری و به ميل خود پياده کرد. از آن موقع تاکنون حزب در هر کنفرانس يا کنگره برای خالی نبودن عريضه برخی از دگرانديشان يا کسانی که با هواداران پادشاهی رابطه نسبتا خوبی دارند به عنوان ميهمان برای حضور در نشستها دعوت ميکند. اين تفاوت فکر اينجانب با آنچه که انجام گرفت ١٨٠ درجه است. همانطور که قبلا گفتم آقای داريوش همايون هرگز تحمل يک آگاه سياسی در حزب که با وی برابری و شايد بهتر باشد را ندارد و فکر ميکنم با توضيح کوتاهی که دادم دليلش برای همگان روشن باشد نياز به تشريح بيشتر نباشد .


دومين پيشنهاد اين بود که حزب از اعضای داوطلب، برای آموزش سياسی حداکثر ١٠ نفر، گروهی تشکيل دهد که اين گروه با مطالعه انواع کتابها، مقالات سياسی، اتفاقات روز ايران، منطقه خاور ميانه و جهان و در هر کشوری که سکونت دارند حداقل ماهی يک بار از طريق کنفرانس تلفنی گفتگو و بحث سياسی داشته باشند. اين گروه علاوه بر انتقال آگاهی های خود به ديگر اعضا ميتوانند پس از مدتی خود تبديل به تحليل گر سياسی شوند و می توانند اوضاع کشور را تجزيه و تحليل کنند و بيشتر بکار حزب آيند. در اينمورد با ديگر اعضای حزب گفتگو داشتم و آنها نيز با نظرم موافق بودند. تا چه وقت حزب بايد به يک فرد مانند آقای داريوش همايون متکی باشد، اگر به همين روش پيش برويم در نبود ايشان حزب چگونه و توسط چه کسی ميخواهد و ميتواند راهبری شود. اما همانطور که در بالا يادآور شدم هيچ توجهی از سوی آقای داريوش همايون که همکاره حزب است (شورای نگهبان در سايه) نشد. دليل اين امر واهمه ايشان از وارد شدن اشخاص آگاه و کاردان و جلوگيری از يکه تازيشان بود. چه از نظر برخی از اعضای حزب و چه ديگرانی که بيرون از حزب به آن نگاه ميکنند به روشنی پيداست، حزب مشروطه کنونی يعنی فقط داريوش همايون، به ويژه پس از کنگره چهارم و کنار گذاشتن دبيرکل پيشين حزب.

حزب به قلم آقای داريوش همايون کتابچه ای منتشر کرد بنام حزبی برای اکنون و آينده که می توان آن را خلاصه ای از برنامه سياسی و استراتژی حزب ناميد. من به عنوان يک تلاشگر سياسی و يک مشروطه خواه هميشه احساس ميکردم ما به عنوان يک حزب پيشرو نياز به يک برنامه سياسی که بتواند انديشه و اهداف ما و برنامه های سازنده ای که برای ايران آينده داريم را بتواند تشريح کند و برای آگاهی مردم در اختيار همگان قرار دهيم. چيزی می بايست باشد که هم شناسنامه ای از گذشته و حال و آينده ما باشد.

 

تحصيل در بهترين دانشگاههای دانمارک، تجربه سالها کار و همکاری با دانمارکيها در دواير دولتی، آشنايی با قوانين مترقی اين کشور، تماس نزديک با مردم، نويسندگان و سياستمداران اين کشور شناخت خوبی از چگونگی اداره يک کشور آزاد و پيشرفته در جنبه های گوناگون را به اينجانب داده است و از اين رو کمبود يک چنين راهنمای سياسی حزبی برايم محسوس بود و از آنجاييکه ميدانستم در موقعيتی نيستم که حتا اگر چنين راهنمايی را بنويسم و به حزب ارايه کنم مورد پذيرش قرار گيرد، موضوع را با آقای داريوش همايون در ميان گذاشتم، ايشان نيز نظرم را تاييد کردند و بنا به تجربه خود آگاههايی لازم در مورد جامعه دانمارک و بطور کلی کشورهای اسکانديناوی را برايشان توضيح دادم، شايد برای نوشتن برنامه سياسی مورد استفاده قرار گيرد که همينطور نيز شد. مدتها بعد در سال ٢٠٠٠ کتابچه ای به نام حزبی برای اکنون و آينده ايران انتشار يافت.


شايد برخی عنوان کردن اين مسئله را ضروری ندانند ولی بايد متذکر شوم شخصی مانند آقای داريوش همايون وقتی صحبت از دمکراسی غربی ميکند، فرهنگ غربی را کاملا پذيرفته، و در توجيه پذيرفتن آن تا آنجا پيش ميرود که ميگويد برای پيشرفت اگر لازم باشد ما همه چيزمان را بايد غربی کنيم لازم بود ايشان لااقل در برابر هموندان حزبی اش رفتار و برخورد غربی داشته باشد. در فرهنگ غرب اگر کسی کاری را انجام داد و با موفقيت روبرو شد حداقل کاری که ميکند از همکاران، دوستان و کسانی که فقط مشوق او در اينکار بودند تشکر ميکند، يادم نمی آيد که ايشان انگيزه و ايده نوشتن برنامه سياسی حزب در جايی از کسی نامی برده باشد.

سخن به درازا کشيد ولی باز ناگفته ها باقی. در پايان سخن يادآورم شوم، اقای داريوش همايون جرم سياسی را تعريف ميکند تا راه فراری از مسئوليت های گذشته داشته باشد. چطور ميتوان جرم سياسی را تعريف کرد ولی در همان حال برای ديگران جرم تراشيد، آنها را متهم کرد و حتا پيش از اثابت جرم در باره آنها قضاوت کرد وحکم را به اجرا درآورد. تنها دليل خشم آقای داريوش همايون و مليجکهای ايشان، آقايان فواد پاشايی و نادر زاهدی بر من اين بود که اينجانب بر حسب اتفاق به آن چيزی پی بردم که نمی بايست ميدانستم، کلام را کوتاه کنم و به اين توضيح کوتاه اکتفا کنم که رژيم جمهوری اسلامی در تماس با يکی از اعضای دايمی شورای مرکزی است و به عضويت در آوردن فردی که در تماس نزديکی با سفارت جمهوری اسلامی دارد و نيز انتخاب اين شخص به عنوان رابط بين شاخه ها و مسئول نظارت بر عملکرد شاخه های حزب که از مهمترين و حساسترين وظيفه حزبی می باشد خود مويد اين رابطه است. فکر ميکنم واضح تر از اين نمی توان موضوع را شکافت و اگر اعضای حزب مشروطه ايران بخواهند شخصا حاضرم در هر نشستی حضور يابم و هر آنچه را ديدم و شنيدم توضيح دهم.

آقای داريوش همايون اگر اکنون در اين راه گام برميدارد بخوبی ميداند که هرگز جايی در نزد ديگر گروههای سياسی ندارد، پيشينه چندان خوبی نزد آنها ندارد. پس اگر اين راه را برگزيد نه از روی ميل بلکه به اجبار بود. آقای داريوش همايون زمانی به جرگه مشروطه خواهان پيوست که احساس کرد اين گروه شانسی و حرفی برای گفتن دارد. تاکنون فکر ميکردم که فقط در ميان چپها و راست جمهوری خواه هستند افرادی که هنوز در گذشته زندگی ميکنند، انديشه شان هنوز همان انديشه کهنه و پوسيده گذشته است. اما آقای داريوش همايون ثابت کرد که اين کهنگی انديشه در ميان سلطنت طلبان نيز وجود دارد و بيچاره شاهزاده رضا پهلوی حق دارد که به هيچکس اطمينان نکند.

 

امثال آقای داريوش همايون چه سلطنت طلب باشد چه چپ يا راست جمهوريخواه، با تمام زيبايی که در ظاهر کلامشان هست هنوز در گذشته بسر ميبرند و سرانجام در همان گذشته محدودشان نيز خواهند مُرد و اين بر نسل جوانتر و نوانديشان است که راه خودشان را برگزينند و برای آينده ای بهتر برای خود و کشورمان و مردمان بدور از اين کژانديشيها گام بردارند.

 

بدينگونه دوری خود را از نامبردگان بالا به ويژه آقای داريوش همايون اعلام ميدارم و به ايشان يادراور ميشوم که دوران صليب شکسته سالهاست گذشته است.

١- پنجاه سال تاريخ با پان ايرانيست ها. ناصر انقطاع. ص ۵۷.

 

Nedstat Basic - Free web site statistics

 

     

 

بازگشت به صفحه نخست